34
-
تاریخ: 1401/4/8 ساعت: 18:18
دشب یه مهمونی اومده بود خونمون.اتاقمو ک دید گفت مثل نمایشگاه میمونه بعد گفت چه خوبه اتاق دختر خونه! راست میگه دختر خونه ک باشی میشه اتاقت بچه گونه یا بزرگونه یا شلوغ یا پر از رنگ و عروسک و چراغ و زلمب و زیمبو(!) باشه
31
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 10:04
دوباره به نظرم دور شدی انگار منم از تو احساس میکنم کل دنیا مقابلم وایسادنو من این طرف تنهام.حس میکنم توام جزء کل دنیایی... یاد حرفات تو آخرین اینرکُر وقتی گفتی از جنس مخالف دور میشی و فقط تعداد کمی
33
-
تاریخ: 1397/11/16 ساعت: 10:04
احساس ضعف دارم از خودم بدم میاد ک انقدر بدخلق و کم تحملم اینجور وقتا ک آدم واسه ناراحت بودنای وقت و بی وقت و مدام بی حوصله و توهم بودنش دلیل کافی نداره و دقیقا وقتی به خودش میگه چمه جواب درست حسابی ند
35
-
تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 13:16
دلم میخواد همه ی قوانینم رو سلب کنم سیگار بکشم مست کنم با همه راحت باشم بیخیال غرور و همه چی هرکیم هرچی بارم کرد باز بدتر شم هرجایی برم هرکاری بکنم هرجوری برقصم به آبروی هیچکی توجه نکنم سر همه منت بذارم هرکیم هرکاری برام کرد یادم بره به خاطر هیچکی به خودم زحمت ندم به همه بخندم ملاحظه ی هیچکیو نکنم ...
36
-
تاریخ: 1397/4/28 ساعت: 13:16
گاهی فکر میکنم به بدترین وجه زندگی کردم ینی نه از لحظات استفا
22
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
Confabs to my peace diaries of an impossible love coming possible من به وقت اینجا دلتنگتمتو به وقت اونجا بهم فکر کنمن به وقت اینجا گریه میکنمتو به وقت اونجا نوازشم کندستای تو هیچ وقت دیر نیست... نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:45 توسط Sun|
24
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
Confabs to my peace diaries of an impossible love coming possible دلم یه عالمه چیزای خوب میخوادهر چیز خوبی ک بهم خبر از "تو" بدهدلم تورو میخوادبدون نگرانی از نداشتنتبدون از دست دادنتبدون ناراحتی خودمون و بقیه و خداخیلی دلم میخوادت ماه... نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:47 توسط Sun|
28
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
Confabs to my peace diaries of an impossible love coming possible یوقتایی با هیچ لباسیهیچ بخاری ییهیچ نوشیدنی داغیهیچی!گرم نمیشیفقط دلت یه آدم یا خبر دلگرم کننده میخوادمیفهمی که چی میگم؟ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 23:51 توسط Sun|
29
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
یادم نیست قبل از عید بود یا بعد از اون که با بابا به هزار بدبختی صحبت کردم و بابا با هزار نگرانی بهم اجازه ی سفر به کره رو داد.اما شرایط داشت باید با یه بزرگتر میبودم مثلا 25 ساله هرچند که از خودم 2 3 سال بزرگتر بودم خوب بودو مدت زمانشم قرار بود یکماه باشه ولی خب من میخواستم یجوری دوماهش کنم که ایده...
30
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 6:53
یه شبی رو مثل امشب تصور کن که هوا به رنگ سرمه ای تیره روشنه و چراغای شهرم روشن انگار همه مهمونی دارن و گل میگن گل میشنون هلال قشنگی از ماهی ک من همیشه بهت از تابندگی و قشنگی و پاکی نسبت میدم پاهاشو روی هم تو آسمون دراز کرده و لم داده تا برای یه شب طولانی دیگه راحت بشینه. انگار به آسمون سرمه ای اکلیل...
diary 1
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:26
I know U're somewhere out there Somewhere far awayi want U back,My neighbours think I'm crazy But they don't understand You're all I have,At night when the stars light up my room I sit by myselfTalking to the MoonTrying to get to UIn hopes you're on the other side Talking to me tooOr am I a fool!wh
diary 3
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:26
Confabs to my peace I woke up and there was a you in me...it was more than being depend of someone یه وقتایی که هیچیو نمیخوام با خودم میگم نرم دانشگاه نرم خونه اون کاری ک بایدو نکنم بیخیال اون کاری ک باید بکنم بشم برم پیش فلانی راحت گریه کنم برم یه کار بد انجام بدم به خودم اجازه بدم حالم بد شه غ
diary 4
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:26
Confabs to my peace I woke up and there was a you in me...it was more than being depend of someone ناراحتم میکنه یه وقتایی میبینم هیچ کاری رو نمیتونم عالی انجام بدمالهی شکر همه چی دارمولی هیچی نیستمخیلی این فکرو دارماینکه تو هرکاری که خیلی علاقه دارم هیچی نیستماینکه میبینم واسه یکاری کلی تلاش می
diary 5
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:26
Confabs to my peace I woke up and there was a you in me...it was more than being depend of someone ازون وقتاست که دلم نمیخواد بوست کنم و بچلونمتدلم میخواد چشم تو چشمت نگاهت کنم دلم میخواد مستقیما منو ببینی حس میکنم دیده نمیشم کمرنگم هیچی نیستم دلم میخواد سرمو بذارم رو شونت و زار بزنم هیچی نگی هی
diary 7
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:26
Confabs to my peace I woke up and there was a you in me...it was more than being depend of someone ناتوان گذشته ام ز کوچه ها،نیمه جان رسیده ام به نیمه راه،چون کلاغ خسته ای در این غروبمی برم به آشیان خود پناه!در گریز ازین زمان بی گذشت،در فغان،از این ملال بی زوال،رانده از بهشت عشق و آرزو،مانده ام
diary 8
-
تاریخ: 1396/4/17 ساعت: 22:26
Confabs to my peace I woke up and there was a you in me...it was more than being depend of someone واقعا نمیدونم چی بگمتو یه دوراهی بزرگ گیر کردم دوراهی بزرگ زندگیم.بین کسی ک بیشتر از هرکسی دوست دارم با اختلاف زیاد در حد اینکه هیچکی هیچی نیست و اون همه چی و کسی ک میتونه همه ی اون ضعفایی ک ممکنه