Confabs to my peace
I woke up and there was a you in me...it was more than being depend of someone
ازون وقتاست که دلم نمیخواد بوست کنم و بچلونمت
دلم میخواد چشم تو چشمت نگاهت کنم دلم میخواد مستقیما منو ببینی حس میکنم دیده نمیشم کمرنگم هیچی نیستم دلم میخواد سرمو بذارم رو شونت و زار بزنم هیچی نگی هیچی نگم فقط حست کنم و آروم شم
فقط تو میتونی آرومم کنی بهم ثابت کنی که تنها نیستم
دلم میخواد کنار هم یه گوشه تکیه بدیم پاهامونو دراز کنیم و سرامونو تکیه بدیم بهم
فقط فکر کنیم به هرچی
به چیزایی که ازش ناراحتیم یا چیزایی که دلمون میخواد یا چیزایی که دوسشون داریم
به هرچیزی که تو مغزمونه و از فکرش غافلیم یا فرار میکنیم
باید رو فکرا وقت گذاشت تا سرتو سنگین نکنن
از سرمای اتاقم بدم میاد از اتاقم بدم میاد از هرجایی که تو توش نباشی بدم میاد از اینجا بدم میاد از سایتی که تو توش مقام نیاوردی بدم میاد از اون همه نامه ای که شاااااید تو بخونی و نامه ی من توشون نیست بدم میاد از حنانه که نامه ننوشت بدم میاد از خودم متنفررررم بی تو!!!!
۷ روز دیگه میای لعنتی! این سرنوشت من چه کوفتیه که هیچیش نمیشه؟؟ چرا هیچ تویی توش نیست؟؟؟؟ چرا نیستی هیون؟؟؟؟؟
به همون دلیلی که من تو کوفتگیات نبودم؟؟؟ آخه چرا هیچی دست من نیست؟؟؟
چه غلطی کنم که باشی؟ مردم از حسرت!
۷ روز دیگه میای! ۷ روز !!!!
نمیتونم نگاهت کنم این عکسای مزخرف بهم میخندن! از دنیای تو پرتم میکنن بیرون وقتی دستمو دراز میکنم نوازشت کنم و میخورم به یه صفحه ی سرد!
ولی تنها چیزی که الان از دنیا میخوام اینه که نگاهم کنی همون نگاه نوازشگونت
نگاه لطیفت نگاه ملایمت که مثل آب روی آتیشه...
تورو خدا قول بده زود میای هیون!
تورو خدا پوسیدم بی تو...
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 19:28 توسط Sun|
برچسب:
نویسنده: هستی اسدیپور
تاريخ: شنبه
17 تير
1396 ساعت: 22:26