اما اصل موضوع اینه که دانشگاهی که دوره ی دوماهه داشته باشه نیست و خب غیر از اون هم یه اتفاقای دیگه ای هست که فکر میکنم شاید به صلاح نیست مهر بریم کره.راستش گیج شدم نمیدونم اینکه یه ماه کمه که هیچی! ولی اگه بخوایم صبر کنیم برای زمستون من خیلی سختمه.اونم نه هروقتی اواسط اسفند!!
خیلی دیره!
و خب اگه بهار و تابستون بود تحملش راحت تر بود تا پاییز و زمستون مثل الان که صبر میکردم برای آخر تابستون.
ولی نمیدونم آخرش چی میشه شاید خدا میخواد غافلگیرمون کنه با یه موقعیت عالی.اگه اینجوری باشه که خیلی خوب میشه.
شاید دارم امتحان میشم دوباره و دوباره برای توکل و صبرم شاید قبلیا رو رد شدم و دارم فرصت دوباره میگیرم اگه اینجوری باشه که خوبه خودش یه انگیزست برای صبر ولی کاش اونجا که من نیستم اتفاقی نیفته>< کاش بهم احتیاج نباشه تا برسم کاش دیر نرسم که تقصیر خودم نیست خدا میدونه چقدر زودتر میخواستم برم ولی حتما فقط نباید میخواستم و قطعا قسمت نبوده که باشم!
دلم برای دلخوشیام و خوشحالیاو بی دغدغگیام تنگ شده اون موقه که هنوز خیلی از مشلات کشف نشده بودن و تو دنیای سرسبز و درخشان خیالم همه چی خوب بود و همو همه جوره دوست داشتیم. الانم دارم خیلی بیشتر ولی نگرانیا دید آدمو تار میکنن شاید به قول ساقی تصمیم ماه چیز دیگه ای از این افکار ناانیدانه ی من باشه ولی اگه نباشه بهش حق میدم. بازم نباید به این چیزا فکر کنم و بازم به قول ساقی نباید جای اون تصمیم بگیرم.راست میگه آدم نباید خودشو دست کم بگیره به هرحال هر تصمیمی بگیره من همیشه درکنارش خواهم بود چون برام سخت ترین تحمله که ناراحتیشو ببینم و نتونم کنارش باشم که آرومش کنم.
دلم براش پر میزنه.راستی... اینجا برای درددل با خود ماهه
دلم برات پر میزنه جانم!
جای خالیت داد میزنه.
بیا زود برسیم .من خیلی خسته ی راهم...
نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 1:6 توسط Sun|
برچسب:
نویسنده: هستی اسدیپور