همچنین شبی رو تصور کن که صبحش صبحت هاتو خوندم و دلم لرزید دوباره. دیدم ترست هنوز پابرجاست و هنوز گیجی. دیدم حق زندگیو از خودت گرفتی و پریدی تو یه دنیای دیگه.دنیایی که قشنگه و آروم ولی کامل نیست.نرمال نیست.اونی که همیشه میخواستی نیست.دیدم که به کم قانع شدی نه که دنیات کم باشه ولی برای مدت زیاد چرا! برای کارایی که تو کردی چرا، برای لیاقتت کمه. دیدم آرامشتو گرفتی و گذاشتی تو یه شیشه و اونم هرروز یه گلبرگش میریزه، اما ترسیدی بری و عامل رشدشو پیدا کنی. برای چندصدمین بار دیدم نبودم، نیستم و میترسم ک بگم نخواهم ب...؟!
تو حرفای امروزت خودمو دیدم که از ترس تو ترسیده. از آرامشت حتی. از زندگی ای که میخوای داشته باشی ترسیده. بعد رفتم دم پنجره تا بخونم
Flower gleam and glow
Let your power shine
Make the clock reverse
Bring back what once was mine
Heal what has been hurt
Change the faith design
Save what has been lost
Bring back what once was mine...
و آسمون اینطور بود
همچین شبی رو تصور کن که من انقدر توش دلم برات کبابه
انقدر دلم میخوادت
انقدر ناراحت و خسته م
همچین شبی رو تصور کن ک من دوباره ونیستم و تو دوباره نیستی...
چرا انقدر امشب قشنگه؟
باید آروم باشم؟
چشم.
نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۶ساعت 21:36 توسط Sun|
برچسب:
نویسنده: هستی اسدیپور