Confabs to my peace
I woke up and there was a you in me...it was more than being depend of someone
یه وقتایی که هیچیو نمیخوام با خودم میگم نرم دانشگاه نرم خونه اون کاری ک بایدو نکنم بیخیال اون کاری ک باید بکنم بشم برم پیش فلانی راحت گریه کنم برم یه کار بد انجام بدم به خودم اجازه بدم حالم بد شه غذا رو حتی با بی اشتهایی نخورم فقط برای اینکه حالم بد نشه ضعیف نشم دلم میخواد خوب نباشم ملاحظه نکنم واقعا دلم میخواد بد باشم تا بقیه باهام با احتیاط تر برخورد کنن بیشتر جدیم بگیرن فشارو از خودم بردارم بندازم رو بقیه
ولی آخرش همون آدم همون کاری ک باید میکردو و میکنه و برمیگرده تو تختش میخوابه
این شجاعته یا بزدلی؟
حماقته یا عاقلی؟
این بی اختیار بودنه یا با اختیار بودن؟
۴۸ روز مونده هیون بیاد
خب ک چی؟خیلی چیزا.خیلی!
از حنانه بدم میاد ک قلبش سرد شده
بدم میاد امید به خدا نداره
از توکل نداشتنش متنفرم
منو ازین حنانه نجات بدین
داره منو نابود میکنه
کمک!!!
نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۶ساعت 19:26 توسط Sun|
برچسب:
نویسنده: هستی اسدیپور
تاريخ: شنبه
17 تير
1396 ساعت: 22:26